به نام خداوند جان و خرد             کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام وخداوند جای                خداوند روزی ده رهنمای پیش کش جمله عزیزان سلام           جمله عزیزان امراء  الکلام     ۲۵ اردیبهشت ماه روز بزرگ و سترگی بر تارک تقویم ایران است روزی که مزین به نام حکیم بلند آوازه فردوسی بزرگ نام […]

به نام خداوند جان و خرد             کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام وخداوند جای                خداوند روزی ده رهنمای

پیش کش جمله عزیزان سلام           جمله عزیزان امراء  الکلام

    ۲۵ اردیبهشت ماه روز بزرگ و سترگی بر تارک تقویم ایران است روزی که مزین به نام حکیم بلند آوازه فردوسی بزرگ نام گذاری شده است،  به راستی که شاهنامه هویت تاریخی و ملی ایرانیان است.

 عجم زنده ز  یمن همت اوست          همه عالم گواه خدمت اوست

 شاهنامه حماسه ملی ایرانیان از فارس و کرد و آذری و بلوچ و گیلیک و مازنی و …  است و فردوسی زمانی به سرودن شاهنامه این حماسه ملی روی آورد که می رفت زبان پارسی به اضمحلال و نابودی بگراید، از یک سو نفوذ فرهنگ و زبان عرب بعد از اسلام در ایران زمین و از دیگر سوی باز شدن پای اقوام ترک زبان آسیای مرکزی به خاک ایران و بلاخره ایرانیانی که از گفتن پارسی عار داشتند،  فردوسی شاهنامه  این حماسه ملی را سرود، برای آن که هر ایرانی آن را بر بالین خود داشته باشد که بیگاه خوابش نبرد و اگر زمانی خواب وی را ربود، خواب های آشفته نبیند،  اینجاست که به عمق سخن “حسنین هیکل” روزنامه نگار شهیر مصری پی می بریم وقتی از پیشینه تاریخی مصر سخن می راند، از او پرسیدند مصر با این قدمت تاریخی و فرهنگ و پیشینه ای که دارد چرا بعد از حمله اعراب و پذیرش اسلام زبان و فرهنگتان از بین رفت و زبان عبری را کنار گذاشتید و زبان عربی را اختیار کردید گفت: به خاطر اینکه ما فردوسی نداشتیم

جهان در حیرت از فردوسی ماست/ همه جا صحبت از فردوسی ماست

 به عالم این قلم زن کارها کرد / به شمشیر قلم، پیکارها کرد

به راستی که فردوسی زندگی بخش زبان فارسی است اگر فردوسی و شاهنامه سترگ او نبود  و او  حماسه ملی را نمی سرود امروز دیگر سخنی از فرمانروای ملک سخن  سعدی شیرین سخن  و مثنوی مولانا آن دُرّ دریای هنر و حافظ جادو سخن نبود.

    استاد فرازنه بدیع الزمان فروزانفر می گوید:که در تحصیلات به جایی رسیدم که خود را از استادان زمان بی نیاز می دیدم ، آنگاه از مشهد به تهران آمدم در اینجا وقتی در انجمنی نطق می کردم یا چیزی را که نوشته بودم می خواندم، احساس می کردم که سخنم برای شنوندگان خنده آور است و حالت مصنوعی و ترجمه از یک زبان دیگر دارد، به اشارت ادیب نیشابوری به مطالعه شاهنامه پرداختم و آن را در یک سال دوبار از اول تا آخر خواندم و ابیات نغز آن را به خاطرم سپردم تا روزی رسید که هر وقت چیزی می نوشتم یا نطق می کردم حس می کردم که حالا دیگر زبانم برای دیگران قابل قبول است.

و اگر امروز استاد فرخ پی، میرجلال الدین کزازی بزرگ،  کلامش بر جان ها می نشیند، به واسطه تاثیر شگرفی است که از سخن فردوسی پذیرفته است و او هم فردوسی وار از زبان  شکرین پارسی پاسداری می کند.

به راستی که فردوسی حکیم است،  حکیمی فرزانه و خردمندی خرد ورز که این حکمت در اشعارش هویداست.

 امام احمد غزالی  که واعظ معروفی بود در یک مجلس وعظ گفت: مسلمانان چهل سال است که بر شما وعظ و پند گفتم و خلاصه آن را فردوسی  در این دو بیت آورده است

ز روز گذر کردن اندیشه کن            پرستیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرای و میازار کس           ره رستگاری همین است و بس

در اسرار نامه عطار نیشابوری با مقدمه و تصحیح و تعلیقات استاد محمد رضا شفیعی کدکنی  (ص ۲۲۹ )ذکر شده: فردوسی زمانی که از دنیا رفت و او را برای خاکسپاری بردند ، شیخی متحجر که از قضا کنیه او هم ابوالقاسم بود اجازه دفن فردوسی را در قبرستان مسلمانان نداد به این بهانه که فردوسی مدح کفار را گفته است، به همین دلیل او مسلمان نیست و نباید در قبرستان مسلمانان به خاک سپرده شود.و حتی بر پیکر فردوسی بزرگ هم نماز نخواند و دخترش هم به ناچار فردوسی را در باغی که متعلق به فردوسی بود خارج از قبرستان مسلمین دفن کرد و همان شب آن شیخ فردوسی بزرگ را  که تاجی از زمرد بر سر و حریری سبز و بهشتی بر تن

در خواب دید،شیخ با تعجب و ناباوری پرسید تو و این مقام و عظمت؟فردوسی گفت: آری همان شب ملائک پرسشگر که آمدند مرا به بهشت الهی جای دادند به برکت یک بیت توحیدی که سرودم.

این حکایت زیبا را عطار نیشابوری اینگونه به رشته ی نظم کشیده است.

شنودم من که فردوسی طوسی  / که کرد او درحکایت بی فسوسی

به بیست و پنج سال از نو ک خامه /  بسر می‌برد نقش شاهنامه

بآخر چون شد آن عمرش بآخر  /   ابوالقاسم که بد شیخ اکابر

اگرچه بود پیری پر نیاز او    /  نکرد از راه دین بروی نماز او

چنین گفت او که فردوسی بسی گفت  /  همه در مدح گبری ناکسی گفت

بمدح گبر کان عمری بسر برد /  چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد

مرادر کار او برگ ریا نیست  /   نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسی مسکین را ببردند  / بزیر خاک تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید خواب  /  که پیش شیخ آمد دیده پر آب

زمرد رنگ تاجی سبز بر سر   /  لباسی سبزتر از سبزه در بر

بپیش شیخ بنشست و چنین گفت /  که ای جان تو با نور یقین جفت

نکردی آن نماز از بی نیازی /  که می ننگ آمدت زین نانمازی

خدای تو جهانی پر فرشته /  همه از فیض روحانی سرشته

فرستاد اینت لطف کار سازی / که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوس اعلی  /  که فردوسی بفردوس است اولی

خطاب آمد که ای فردوسی پیر  / اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر

پذیرفتم منت تا خوش بخفتی  / بدان یک بیت توحیدم که گفتی

در تذکره دولتشاه آمده است که آن بیت توحید که به برکت آن فردوسی را به بهشت جای دادند

 این بود :

جهان را بلندی و پستی تویی/ ندانم چه یی هر چه هستی تویی